تبليغاتX
سرای سخن
به حضوری سبز تقدیم

سلام.

بسیار ممنونم که آمدید. جا پایتان سبز!

برای مطالعه دست نوشته ها و دریافت لینک های من می توانید علاوه بر این بلاگ که بدلیل مشغله این روزها کمتر آپ می شود ، از بلاگ همکلاسی ( بلاگ همکاری ) که توسط رضا طراحی شده دیدن فرمایید.

بسیار بسیار نزدیک...بلاگ همکلاسی

نوشته شده توسط علی در ساعت 12:42 | لینک  | 

(مقدمه کتاب کیمیا گر اثر پائولو کوئلیو)

 

     کیمیاگر کتابی را که یکی از مسافران کاروان آورده بود، به دست گرفت.

 

 جلد نداشت، اما توانست نام نویسنده اش را پیدا کند: اسکار وایلد. هم چنان که کتاب

 

 را ورق می زد، به داستانی درباره" نرگس" برخورد.

 

     کیمیاگر افسانه نرگس را می دانست، جوان زیبایی که هر روز می رفت تا زیبایی

 

 خود را در دریاچه ای تماشا کند. چنان شیفته خود می شد که روزی به درون دریاچه

 

افتاد و غرق شد. در جایی که به آب افتاده بود، گلی رویید که" نرگس" نامیدندش.

 

   

 اما اسکار وایلد داستان را چنین به پایان نمی برد.

   

  می گفت وقتی نرگس مرد، اوریادها_ الهه های جنگل _ به کنار دریاچه آمدند که از

 

یک دریاچه آب شیرین، به کوزه ای سرشار از اشک های شور استحاله یافته بود.

   

  اوریادها پرسیدند: چرا می گریی؟

  

   دریاچه گفت: برای نرگس می گریم.

  

   اوریادها گفتند: آه، شگفت آور نیست که برای نرگس می گریی... . و ادامه دادند :

 

هر چه بود، با آنکه همه ما همواره در جنگل در پی اش می شتافتیم، تنها تو فرصت

 

داشتی از نزدیک زیبایی اش را تماشا کنی.

    

دریاچه پرسید: مگر نرگس زیبا بود؟

    

 اوریادها، شگفت زده پاسخ دادند: که می تواند بهتر از تو این حقیقت را بداند؟ هر چه

 

بود هر روز در کنار تو می نشست.

    

 دریاچه لختی ساکت ماند. سر انجام گفت:

 

-     من برای نرگس می گریم، اما هرگز زیبایی او را در نیافته بودم.

    

  " برای نرگس می گریم، چون هر بار از فراز کناره ام به رویم خم می شد، می

 

توانستم در اعماق دیدگانش، بازتاب زیبایی خودم را ببینم."

 

    

 کیمیاگر گفت: چه داستان زیبایی.

نوشته شده توسط علی در ساعت 2:16 | لینک  | 

 

سی و چهار سالی می گذرد، يک عمرست. برای فروغ سوگواره ای نوشته بودم. خواندی و بر صفحه اثری نهادی و رضايتت را چنين گفتی: يکی هم برای من بنويس. يا نه. گفتی برای من هم بنويس. نمی شد به تو گفت خدا نکند. در دلم گفتم. گفتی معلومه خيلی دلت گرفته. می خواستی بگويی وقتی دلت می گيرد بد نمی نويسی. گفتم آره حيف شد فروغ.

آخر بار در بيمارستان ديدمت. خوابيده بودی. نه اما بيدار بودی مثل هميشه. هيچ وقت در عمرت به راستی نخفتی. ناله می کردی. آيدا مانند هميشه بالای سرت بود. از اين دنده به آن دنده شدی. در رنج بودی پيدا بود. آيدا صدايت کرد: احمدم... مسعود آمده است بلند شو به او بگو اين سه زن را خواندی چی گفتی... از اين دنده به آن دنده شدی . لبانم را گاز گرفتم نه برای اين که بغضم را فروخورم، فکری از سرم گذشت. فروخوردمش. به ياد آن حرف افتاده بودم بعد سی و چهار سال. که گفتی يکی هم برای من بنويس. لب گزيدم از تصور اين واقعيت تلخ تر از زهر که داشت چهره می نمود. دست کشيدم به موهايت آرام. همان بود که از سی سال پيش. پله پله و پر پشت. درد می کشيدی. آه می کشيدم در پنهان.

 

به ادامه مطلب رجوع کنید...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط علی در ساعت 3:4 | لینک  | 

 

پیشکش سمیرا ( انگيزه اين آپ ) و دريا ...

 

 

 به تماشا سوگند

 

و به آغاز کلام

 

و به پرواز کبوتر از ذهن

 

واژه ای در قفس است.

 

 

 

حرف هایم مثل یک تکه چمن روشن بود.

 

من به آنان گفتم :

 

آفتابی لب درگاه شماست

 

که اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد.

 

 

و به آنان گفتم:

 

سنگ آرایش کوهستان نیست

 

همچنانی که فلز ، زیوری نیست به اندام کلنگ.

 

در کف دست زمین گوهر ناپیدایی است

 

که رسولان همه از تابش آن خیره شدند.

 

پی گوهر باشید.

 

لحظه ها را به چراگاه رسالت ببرید.

 

 

و من آنان را ، به صدای قدم پیک بشارت دادم

 

و به نزدیکی روز ، و به افزایش رنگ.

 

به طنین گل سرخ ، پشت پرچین سخن های درشت.

 

ادامه این شعر و شعر بعد در ادامه مطلب...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط علی در ساعت 13:17 | لینک  | 

 

 

بقيه عكس ها در ادامه مطلب...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط علی در ساعت 12:23 | لینک  | 

از همان روزی که دست حضرت قابیل

 

گشت آلوده  به خون حضرت هابیل

 

 

از همان روزی که فرزندان آدم زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید؛

 

 آدمیت مرد!      

     

              گرچه آدم زنده بود.

 

 

از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند

 

از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند

 

آدمیت مرد!

 

 

بعد هی دنیا پر از آدم و شد و این آسیاب

 

                                                گشت گشت،

 

قرن ها از مرگ آدم هم گذشت،

 

                                    ای دریغ ؛ آدمیت برنگشت.

 

 ادامه شعر در ادامه مطلب...

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط علی در ساعت 13:9 | لینک  | 

صادق هدايت در سه شنبه 28 بهمن ماه 1281 در خانه پدري در تهران تولد يافت. پدرش هدايت قلي خان هدايت (اعتضادالملك)‌ فرزند جعفرقلي خان هدايت(نيرالملك) و مادرش خانم عذري- زيورالملك هدايت دختر حسين قلي خان مخبرالدوله دوم بود. پدر و مادر صادق از تبار رضا قلي خان هدايت يكي از معروفترين نويسندگان، شعرا و مورخان قرن سيزدهم ايران ميباشد كه خود از بازماندگان كمال خجندي بوده است. او در سال 1287 وارد دوره ابتدايي در مدرسه علميه تهران شد و پس از اتمام اين دوره تحصيلي در سال 1293 دوره متوسطه را در دبيرستان دارالفنون آغاز كرد. در سال 1295 ناراحتي چشم براي او پيش آمد كه در نتيجه در تحصيل او وقفه اي حاصل شد ولي در سال 1296 تحصيلات خود را در مدرسه سن لويي تهران ادامه داد كه از همين جا با زبان و ادبيات فرانسه آشنايي پيدا كرد.

به ادامه مطلب رجوع کنید.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط علی در ساعت 18:1 | لینک  | 

فروغ فرخزاد (۱۵ دی، ۱۳۱۳ - ۲۴ بهمن، ۱۳۴۵ سانحه تصادف) شاعر معاصر ایرانی است. وی پنج دفتر شعر منتشر کرد که از بهترین نمونه های شعر معاصر فارسی هستند.

فروغ با مجموعه های اسیر، دیوار و عصیان در قالب شعر نیمایی کار خود را آغاز کرد. سپس آشنایی با ابراهیم گلستان نویسنده و فیلمساز سرشناس ایرانی و همکاری با او، موجب تحول فکری و ادبی در فروغ شد. وی در بازگشت دوباره به شعر، با انتشار مجموعه تولدی دیگر تحسین گسترده ای را برانگیخت، سپس مجموعه ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد را منتشر کرد تا جایگاه خود را در شعر معاصر ایران به عنوان شاعری بزرگ تثبیت نماید.

بعد از نیما یوشیج فروغ در کنار احمد شاملو و مهدی اخوان ثالث از پیشگامان شعر معاصر فارسی است. نمونه های برجسته و اوج شعر نوی فارسی در آثار فروغ و شاملو پدیدار گردید.

به ادامه مطلب رجوع کنید.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط علی در ساعت 17:42 | لینک  | 

سیاوش کسرایی (5 اسفند 1305 هشت بهشت اصفهان - 19 بهمن 1374 وین) از شاعران و فعالان سیاسی معاصر ایران است.

سیاوش کسرایی زاده ۱۳۰5 در اصفهان است. وی سرودن شعر را از جوانی آغاز کرد. شاهکار او منظومه آرش کمانگیر است. وی از شاگردان نیما بود که به او وفادار ماند.ضمن آنکه سالیان دراز در حزب توده فعال بود و در کنار شعر به مسایل سیاسی نیز می پرداخت. به همین دلیل گروهی او را شاعری مردمی می‌نامیدند. بسیار زود به همراه خانواده اش به پایتخت آمد. او در دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران درس خواند و علاوه بر فعالیت‌های ادبی و سرودن شعر، عمری را به تکاپوهای سیاسی (حزب توده ایران) گذراند. اما سرانجام، ناگزیر از مهاجرت شد و دوازده سال پایانی زندگی اش را ابتدا در کابل و سپس در مسکو بسر برد. وی سال‌های پایانی عمر خویش را دور از کشور محبوب خود و در تبعید در اتریش و شوروی گذراند؛ وی در سال ۱۳۷۴ به دلیل بیماری قلبی در وین، پایتخت اتریش در سن ۶۹ سالگی بر اثر بیماری ذات الریه زندگی را بدرود گفت و در گورستان مرکزی وین (بخش هنرمندان) به خاک سپرده شد .

در میان اشعار وی منظومه آرش کمانگیر از لحاظ اجتماعی و به سبک حماسه سرایی و شعر غزل برای درخت از لحاظ سبک و محتوا درخشش خاصی دارند .

آثار در ادامه مطلب.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط علی در ساعت 13:42 | لینک  | 

شعر نیمایی سبکی از شعر نو فارسی است که نخستین نمونه شعر نو در ادبیات فارسی بوده و برآمده از نظریه ادبی نیما یوشیج شاعر معاصر ایرانی است.

تحولی که نیما انجام داد در دو حوزه فرم و محتوای شعر کلاسیک فارسی بود. با انتشار شعر افسانه نیما مانیفست شعر نو را مطرح کرد که تفاوت بزرگ محتوایی با شعر سنتی ایران داشت. این شیوه سرودن شعر به سرعت جایگزین شعر کلاسیک فارسی گردید و سپس با ایجاد تفاوت هایی در فرم شعر نو، آنرا به شیوه های نیمایی ، سپید، حجم و ... دسته بندی کردند.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط علی در ساعت 13:37 | لینک  |